عماد الدين حسن بن علي الطبري

197

مناقب الطاهرين ( فارسي )

بودند . امير المؤمنين ( ع ) را گفت : اكفنى هؤلاء قصدونى . امير المؤمنين ( ع ) حمله برد و ايشان را براند . تا چند نوبت چنين كرد . ابو دجانه و سهل درق در بالاى سر رسول ( ص ) داشته بودند و على عليه السّلام در پيش آن حضرت به دو دست حرب مىكرد . و ابليس لعين آواز مىداد كه : قتل محمّد . امير المؤمنين عليه السّلام گفت كه : چون حمله بردم بر جمعى و از رسول ( ص ) دور افتادم ، چون بازآمدم آن حضرت ( ص ) را نديدم بر جاى خويش . دانستم كه رسول ( ص ) نگريزد ؛ يا وى را كشته باشند ، يا خداى تعالى براى خشم بندگان او را به آسمان برده باشد . وى را در ميان كشتگان طلب كردم نيافتم . ناگاه جمعى عظيم ديدم در ميان گردى . حمله بردم آنجا ، رسول ( ص ) را ديدم كه از اسب بينداخته بودند . من به بالين وى شدم و گفتم : تن و جان من فداى تو باد ! من براى تو مشغول بودم . آن حضرت را بر پاى كردم . و هر جمع كه حمله مىكردند بر آن حضرت ، دفع ايشان مىكردم . زيد بن وهب گفت : جز على عليه السّلام با رسول ( ص ) كسى نمانده بود امّا اوّل از آنان كه بازآمده بودند ابو دجانه بود و سهل . چنان كه ابو دجانه و سهل گفتند : يا رسول اللّه ، ما را از صبر على بر اين مواسات عجب مىآمد . رسول ( صلعم ) گفت : ملائكه در آسمان تعجّب مىكنند . و آن روز جملهء خلق شنيدند كه : لا فتى الّا علىّ . لا سيف الّا ذو الفقار . و در كتاب مخالفان و مؤالفان موجود است كه عكرمه گويد : من با على عليه السّلام گفتم : مىشنوى كه از آسمان آواز مدح تو مىآيد كه : « لا سيف الّا ذو الفقار و لا فتى الّا علىّ » ؟ امير المؤمنين گفت : يا رسول اللّه ، اين كيست ؟ رسول گفت : ملكى است رضوان نام . و از مشركان روز احد عمر بن عبد اللّه جمحى و هشام بن اميّه مخزومى